کُلبهای چوبی در بیکران نگاهم نقش بسته""یک میز و دو صندلی""طرح چوبی دیوارههایش جاااان میدهد برای نگارش خاطرات تلخ و شیرین"یک تیغ و دل نوشته یک تاریخ"چراغ کُلبه ام نیمه روشن است،نیمیروشن نیمیتاریک!!صندلی اول در روشنی(خالیست)صندلی دوم در تاریکی(خیالیست)...مِنو باز است برای انتخاب"یک لیوان شراب و دو استخوان"روی صندلی مینشینم نگاهم رو به جلو اما به گذشته بر میگردم!!! چشمانم را میبندم،میروم..میروم..میروم به تابستان؛هوا گرم است ولی میلرزم!! درست 2 سال و 5 ماه و 16 روز پیش...ساعت طرفای ۱۰ شب بود که لرزی عجیب تمام وجودم رو گرفت.نمیدونستم از چی این لرز اومده تو تن و بدنم!آخه تو بوشهر اونم تابستون که گرما ذوب میکنه آهن رو من چرا باید این لرز بیوفته تو بدنم.از خونه زدم بیرون که خودم رو برسونم به اولین درمونگاه شبانه روزی.نرسیده به میدون امام خودم رو جلوی یه درمونگاه دیدم و رفتم تو...به پذیرش که رسیدم قبل از اینکه حرفی بزنم از هوش رفتم و افتادم.چشمام رو که باز کردم تو یه اتاق بودم و یه پرستار خانوم پشتش به من بود،بهم گفت؛پس به هوش اومدی؟منم گفتم چی شده بود خانوم دکتر؟گفت؛هیچی فقط از تب و لرز زیاد بی هوش شدی...که اونم به خاطر سرمایی هست که خوردی.گفتم خانوم دکتر سرما تو تابستون؟روشو بهم برگردوند و گفت؛من دکتر نیستم پرستارم.چشام که بهش افتاد دلم لرزید و نتونستم پلک بزنم دیگه....انگار یه جایی یه جوری دیگه باهاش برخورد داشتم چون خیلی برام آشنا بود...